
بارها دیدمت. تو همه لحظات زندگیم. وقتهایی که کاملاً ناامید و شکسته بودم، بیشتر خودت رو نشونم دادی. هر بار دستم رو گرفتی و بلندم کردی. حتی اگه نشد، بهم گفتی صبر کن، بالاخره میشه. و من باورت میکردم. همیشه.
حرفهام رو شنیدی. شبهایی که از خوشحالی روی تخت غلت میزدم و خوابم نمیبرد، شبهایی که توان نگه داشتن بغضم رو نداشتم و با بالش خیس میخوابیدم و شبهایی که از تنهایی میترسیدم و دیوارها نفسم رو میگرفتن، تو کنارم بودی.
همیشه میگفتم اگه تو بخوای میشه و وقتی منتظر چیزی بودم آرزو میکردم که توام باهام موافق باشی و اون رو برام بخوای. بابا این عادت رو بهم داده بود.
امسال، وقتی هنوز فقط یک ماه از عید گذشته بود، تو یکی از روزهای خوب زندگیمون اون اتفاق افتاد؛ ولی باز هم مطمئن بودم دلیلی داشتی. "حتماً اونجا زندگیشون بهتره"، "حتماً تو بهتر از ما میدونی"، "حتماً تو به فکر مایی"... .
من باورت داشتم. امّا حالا مدام تکرار میکنم "خدایا، تو واقعاً وجود داری؟"
روز اول: من با چیزهایی حرف میزنم که جواب نمیدن.
پینوشت۱: هیچ عکس جالبی ندارم:<
پینوشت۲: امیدوارم ایدهای برای روزهای بعد هم داشته باشم.
- ۱۰ نظر
- ۲۵ دی ۰۴ ، ۱۹:۰۴