یه ماه گذشت و نمیگم خوب گذشت ولی بدم نگذشت. دبیرا اونقدرام خوب نبودن ولی بهتر از انتظارم بودن و ظاهرا خیلیم سخت گیر نیستن.

اوایل توی مدرسه تنها بودم و حقیقتا خوش میگذشتxD ولی از نگاه ترحم برانگیز خیلیا خسته شدم و خودمو به چند نفر چسبوندم"-" ولی خب به شدت حس میکنم که نسبت به پارسال خیلی آروم تر شدم و اینو اصلا دوست ندارم.. قبلا جز افراد حاضر جواب، پررو و منحرف (xD) بودم ولی الان خیلی بچه مظلومیمTT 

جدا از اینا، حدسم درست بود و دبیرا بخاطر جمعیت زیاد کلاس مون هنوز بعد یه ماه نمیشناسنمون^^ البته مامانم خیلی دفاع میکنه ازشون و میگه چون بچه ها جاهاشونو عوض میکنن آدم یادش میره؛ ولی خب چون خودشم دبیره به شخصه انتظار حرف دیگه ازش نداشتم. (با مامانم همیشه سراین چیزا بحث داریم من و خواهرمxD ما میگیم مشکل از دبیراست مامانم میگه مشکل از دانش آموزاس-_-)

ته مسخرگیه ولی بیشترین درسی که دارم سرش اذیت میشم ورزشه^^ جوری که از چند روز قبلش استرس دارم و سر کلاسشم میخوام گریه کنم. اخه چه درس مزخرفیه واقعا؟ به قول ایمی حتی درسم نیست! و بخاطر همین زنگ مسخره گاهی دلم خواسته یه مشکلی داشته باشم که نتونم ورزش کنم:/ 

و در آخر باید بگم معاون پرورشیا خیلی رو مخن^^ حالا فقط معاون بود برام مهم نبود ولی دبیر تفکرم هست و دوشنبه ها زنگ اول میاد یه عالمه **شعر میگه میرینه تو اعصابمون تا آخر روز:"| بعد تازه دوشنبه ها زنگ آخرم ورزش داریم و... فقط بخاطر گل روی دبیر فناوری میرم مدرسه.