Hope

سلام!

۱ مطلب در شهریور ۱۴۰۴ ثبت شده است

زندگی بعد از اردیبهشت امسال مثل قبل نشد. همه تصوراتمون و آرزوهامون توی یه شب از بین رفت‌. توی یه شب همه پیر شدن. شکستن. و دیگه کسی مثل قبل نخندید. فکر می‌کنم باهاش کنار اومدم ولی به خودم می‌آم ‌‌و می‌بینم هنوز منتظرم. منتظرم که برگردن؛ که بگن دروغ بوده؛ که همه چی خواب بوده باشه. بعد از اون موقع، خیلی بیشتر از قبل می‌ترسم. از صدای زنگ گوشی بابا؛ اون چند روز بعد صدای زنگ خبرای خوبی نمی‌شنیدیم. از نگاه کردن به عکس‌ها و اون تابلوی اسم‌ها می‌ترسم. ازشون دوری می‌کنم و نگاهشون نمی‌کنم. انگار نادیده گرفتنش به معنی اینه که اتفاق نیفتاده.
نگرانم، نگران غم هایی که فرو خورده شده، نگران اتفاق های بدِ بعدی، نگران همه. فکر نکنم واقعا دیگه زندگی مثل قبل شه، فکر نکنم هیچوقت کامل بپذیرمش، فکر نکنم یه روزی برسه که با دیدن پست‌های مشابه این اتفاق یا شرایط‌مون، گریه نکنم؛ فقط امیدوارم زمان دردش رو کمتر کنه. 

  • ۳۰ شهریور ۰۴ ، ۰۰:۲۵
  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚