Hope

سلام!

بارها دیدمت. تو همه لحظات زندگیم. وقت‌هایی که کاملاً ناامید و شکسته بودم، بیش‌تر خودت رو نشونم دادی‌. هر بار دستم رو گرفتی و بلندم کردی. حتی اگه نشد، بهم گفتی صبر کن، بالاخره می‌شه. و من باورت می‌کردم. همیشه.
حرف‌هام رو شنیدی. شب‌هایی که از خوشحالی روی تخت غلت می‌زدم و خوابم ‌نمی‌برد، شب‌هایی که توان نگه داشتن بغضم رو نداشتم و با بالش خیس می‌خوابیدم و شب‌هایی که از تنهایی می‌ترسیدم و دیوارها نفسم رو می‌گرفتن، تو کنارم بودی.
همیشه می‌گفتم اگه تو بخوای می‌شه و وقتی منتظر چیزی بودم آرزو می‌کردم که توام باهام موافق باشی و اون رو برام بخوای. بابا این عادت رو بهم داده بود.

امسال، وقتی هنوز فقط یک ماه از عید گذشته بود، تو یکی از روزهای خوب زندگی‌مون اون اتفاق افتاد؛ ولی باز هم مطمئن بودم دلیلی داشتی. "حتماً اونجا زندگی‌شون بهتره"، "حتماً تو بهتر از ما می‌دونی"، "حتماً تو به فکر مایی"... .
من باورت داشتم. امّا حالا مدام تکرار می‌کنم "خدایا، تو واقعاً وجود داری؟"

 

روز اول: من با چیزهایی حرف‌ می‌زنم که جواب‌ نمی‌دن.

چالش از نوبادی و سولویگ.

 

پی‌نوشت۱: هیچ عکس جالبی ندارم:<

پی‌نوشت۲: امیدوارم ایده‌ای برای روزهای بعد هم داشته باشم.

  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚

سلام بر شماTT من اصلا به فکر اینجا و اینکه تنها جاییه که بالا میاد نبودم و یکم دیر رسیدم. ولی با دیدن تک‌تک ستاره‌ها ذوق کردم و با خوندنشون برگشتم به همون سال های کرونا. که البته اینکه چه اتفاقاتی باعث روشن شدن ستاره ها شده باعث میشه بر خلاف میل اون آیسای کوچک‌تر درونم، آرزو کنم کاش ستاره‌ها هیچوقت روشن نمی‌شدن.

با دیدن تعداد کسایی که برگشتن، همه پستام رو پیش‌نویس کردم. و اون چیزی که شما از من یادتون میاد توهمی بیش نبوده لطفا تا ابد فراموشش کنیدTT خیلی خیلی کوچک بودم. و احتمالا هنوزم هستم فقط چند سال دیگه میفهمم:))

و ببخشید شما چجوری قالب زدید؟ من هیچ عکس به درد بخوری سیو ندارم و قالبای قبلی هم به سختی لود می‌شن. کمک.

  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚

زندگی بعد از اردیبهشت امسال مثل قبل نشد. همه تصوراتمون و آرزوهامون توی یه شب از بین رفت‌. توی یه شب همه پیر شدن. شکستن. و دیگه کسی مثل قبل نخندید. فکر می‌کنم باهاش کنار اومدم ولی به خودم می‌آم ‌‌و می‌بینم هنوز منتظرم. منتظرم که برگردن؛ که بگن دروغ بوده؛ که همه چی خواب بوده باشه. بعد از اون موقع، خیلی بیشتر از قبل می‌ترسم. از صدای زنگ گوشی بابا؛ اون چند روز بعد صدای زنگ خبرای خوبی نمی‌شنیدیم. از نگاه کردن به عکس‌ها و اون تابلوی اسم‌ها می‌ترسم. ازشون دوری می‌کنم و نگاهشون نمی‌کنم. انگار نادیده گرفتنش به معنی اینه که اتفاق نیفتاده.
نگرانم، نگران غم هایی که فرو خورده شده، نگران اتفاق های بدِ بعدی، نگران همه. فکر نکنم واقعا دیگه زندگی مثل قبل شه، فکر نکنم هیچوقت کامل بپذیرمش، فکر نکنم یه روزی برسه که با دیدن پست‌های مشابه این اتفاق یا شرایط‌مون، گریه نکنم؛ فقط امیدوارم زمان دردش رو کمتر کنه. 

  • ۳۰ شهریور ۰۴ ، ۰۰:۲۵
  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 𝐀𝐲𝐬𝐚